I'm CEO BCH

خب مزخرف ترین چیز تو روز اینه که تا ظهرش خواب باشی و کل روز کسل... 

به نظرم صبحانه خیلی خیلی مهمه چون اگه خوب باشه باعث میشه کل روز حالت خوب باشه. شاید یکی از دلایل لاغزیم همین باشه دیگه

هیچوقت نمیخوام یکی مثل داریا چبانو باشم ولی سبک زندگیشو دوس دارم. وقتی میگم دوس دارم به معنی این نیس که صرفا ازش خوشم میاد. درسته تو زنجان اتاقی برا خوابیدن ندارم و تهران هم همینطور ولی اصلا دلیل قانع کننده ای برای از دست دادن صبحانه و خوابیدن تا ساعت ۱۲ نیس

فلن چن تا عکس که دوس دارم میزارم

شایدم یه چالش گذاشتم برای صبحانه

بعضی روزام همه خوابن و باید یواش بود!

خب از این خل بازی خود بسی شادمان و خرسندم و امیدوارم کمکم کنه که صب پاشم و یه حرکتی بزنم

حالا

چای دیر حاظر میشه

اگه بشه که عالی مشه.

پنیرم که هس

نونم که هس

میشه واس چن روز امتحانش کرد

خب چالش صب بیدار شدن میزارم. ولی یه مشکلی هس

اصن چرا روزایی که کلاس ندارم باید زود از خواب بلند شم وقتی نیازی ندارم. ولی هر چقدم شب دیر بخوابم ۹ دیگ باید بیدار شد ناموسن

امروز صب ۷ از خواب پا شدم.صبحونه خوردم. شبش تنبلی کردم و نرفتم حموم. رفتم با پریسا سیگار بکشیم. خیلی سر حجم سازی ۱ کم کاری کردم. خیلیخیلی. بعدشم تو گرمای سوووزناک اومدم خوابگاه و دوش گرفتم و بعدشم یکم غذا خوردم. نباید ماکارونی رزرو کنم. هیچوقت هیچوقت هیچوقت.سر اتوکد هم همینطور. امروز رضا خیلی سگ شده بود و گویا با موژان یه دعوای خیلی بدی داشتن... اصلا دوس ندارم رابطه ای که الان با رضا رو دارم بعدها با یکی دیگه داشته باشم.سر فیزیک هم که... بعد اومدم و خوابیدم. خواب عصر خیلی درد داره. وقتی رفتم دستشویی فک کردم باید خیلی دیپ تر از چیزی که هستم باشم.اینکه دو بار سر کلاس حجم سازی فحش رکیک! دادم اصلا راضیم نمیکنه. چالش بعدی چالش زبانه و اینکه میخوام ۱۱۰۰ لعنتیو هر چه زودتر ت کنم. باید لباسارو بشورم. دلم میخاد پیکی بلایندرز بببینم الان. دختر خاله طلیعه اومده اینجا مهمان. متوجه این شدم که نمیتونم تمرکز کنم. نمیتونم و به صورت یلی جدی باشد روش کار کنم. فردا دستم خالی خالیه. کارای آرمیتا و فاکینگ ژوژمان و طراحی... ریاضی و و و و و و والان میخوام پیکی بلایندرز ببینم!!!!!

خب میشه گف ر.دم.بی نهایت. دیشب دیر خوابیدم از این وضع ناراحتم. اما الان تازه از حموم درومدم بیرن. صبحم دیر پاشدم... ۱۰.الانم چاییمو میخورم و لباسامو پهن میکنم تا برم سراغ فاکین طراحی.

ترم داره به آخراش نزدیک و نزدیک تر میشه. یه سری چیزارو فهمیدم دیشب مث جریان امین. و غمگین بودم. موان میگف که چقد ناراحته قراره تابستون از هم جدا باشیم. و خیلی عجیب بود وقتی رضا رو دیدم. یه لحظه فک کردم چقد دوسش دارم. و چقد دوس داشتم که باشه. نه کسی که رابطه باهاش داشته باشم ... نه. فقط باشه. میدونم که نمیشه. وو صرفا یه حس بود که اومد رف. و چقد غمگین بودم وقتی ینا گریه میکرد...

موانو دوسش دارم. دوس ندارم انقد استرس داشته باشه. امروز زنگ زد و گف مقواهارو بدم به رضا. شایدم خودم ندم بهش. 

دلم واسه اتاق تنگ میشه؟! نمیدونم. مهم نیس. همه چیز سیاله و میره و میاد.

درد و دلای دیشب پریسا...

الانم ساعت ۶ عه و طلی از خواب پرید و دوباره خوابید... 

و چقد همه چی دیپ تر و خوشحال کننده تره.